ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
277
معجم البلدان ( فارسى )
( پيرامون ) آن همه شيعيان على ( ع ) و فرزندان اويند ، بصره و سواد ( پيرامون ) آن پيروان عثمان هستند و خود را كفّى « 1 » مىنامند . جزيره ( كردستان ) همگى حرورى و سركش ، و عربان آنجا مردمى بىريشه و مسلمانان آنجا همه نصارى زاده « 2 » هستند . مردم شام جز از خاندان ابو سفيان و بنى مروان ، از كسى پيروى نمىكنند دشمنى ايشان با ما ريشهدار و جهل ايشان مركب است . مردم مكه و مدينه دست پروردهء بو بكر و عمر هستند ، پس بر شماست كه به مردم خراسان رو آوريد ، كه پيروان آشكار و سركش ما ( شيعيان عباسى ) در آنجا بسيارند با سينههايى باز و دلهايى بىغش ، كه دسته بندى ندارند ، و انديشههاى گوناگون ايشان را از هم جدا نكرده ، و تباهى به ايشان راه نيافته است . ايشان سربازانى هستند تنومند با اندامى درشت و شانههايى باز و ريش و سبيلى پر پشت و فريادهايى هول انگيز و لهجهاى درشت كه از گلوئى زبر بيرون آيد . هنگامى كه خواست خدا بر ضد بنى اميه و به سود بنى عباس انجام مىيافت مردم خراسان با خليفگان [ 413 ] پيوندى نيكو داشتند ، از ايشان بهتر پيروى مىكردند و خليفه نسبت به رعيتش در آشكار كردن خوشروئى و پنهان كردن بدبينىها استوارتر بود ، تا آنكه خواست خدا و پيش بينى خلفاى راشدين در تغيير حكومت ( از بنى اميه به بنى عباس ) آشكار شد پس كار دولت به پريشانى گراييد و شد آنچه همه مىدانند از سستى خليفگان به روزگار متوكل و پس از آن از روى كار آمدن ديلمان و سپس سلجوقيان و جز ايشان . قحطبه پسر شبيب به مردم خراسان مىگفت : محمد بن على پسر عبد الله بن عباس به من چنين گفت : خدا براى ما پيروانى جز در خراسان نيافريد ، ما جز از ايشان كمكى دريافت نكرديم و ايشان جز به ما تكيه ندارند . از خراسان است كه هفتاد هزار شمشير بيرون آيد كه دلهايى چون آهن دارند و نامهايشان با كنيت است و نسبتشان به روستاهاى آن ديار است مانند غولان موهاى بلند دارند و تنومند هستند . ايشان پادشاهى بنى اميه را پايمال مىكنند و پادشاهى را چون عروس به درگاه ما مىآورند . پس سرودهء عصابهء جرجرائى « 3 » را چنين آورد : الدارداران : ايوان و غمدان * و الملك ملكان : ساسان و قحطان و الناس فارس و الاقليم بابل وال * إسلام مكه و الدنيا خراسان و الجانبان العلندان ، اللذى حشنا * منها ، بخارا و بلخ و الشاه واران قد ميز الناس افواجا و رتّبهم * فمرزبان و بطريق و دهقان « 4 » عباس پسر احنف پسر قيس چنين مىسرايد : قالوا خراسان أدنى ما يراد بكم * ثم القفول ، فهاجئنا خراسانا ما اقدر الله أن يدني على شحط * سكان دجله من سكان سيحانا عين الزمان أصابتنا ، فلا نظرت * و عذّبت بفنون الهجر ألوانا « 5 » مالك بن ريب پس از آنچه در ابر شهر ياد شد چنين سروده است : لعمرى لئن غالت خراسان هامتى * لقد كنت عن مابي خراسان نائيا ألا ليت شعرى ! هل ابيتنّ ليلة * بجنب الغضا أزجي القلاص النّواجيا فليت الغضا لم يقطع الركب عرضه * و ليت الغضا ماشى الركاب لياليا أ لم ترني بعت الضلالة بالهدى * و أصبحت في جيش ابن عفّان غازيا ؟ « 6 »
--> ( 1 ) . كفّيان كسانى بودند كه پيمان بسته بودند كه براى جنگيدن پاداش مالى نخواهند ( السّيادة العربيه ص 128 و 147 به نقل فان فلوتن از مقريزى ليكن من در ترجمهء احسن التقاسيم ص 427 كفيه را به معنى خوددارى از محكوم كردن على و معاويه دانستم . ( 2 ) . متن عربى : اخلاق النصارى ، من ترجمان اخلاف را بهتر از اخلاق ديده آن را ترجمه كردم . ( 3 ) . متن : الجرجانى . تصحيح از روى چ ع 2 ص 55 : 5 . ( 4 ) . كاخ جز دو تا نيست ايوان ( كسرى ) و غمدان ( يمن ) و پادشاهى جز دو نباشد ساسان و قحطان و مردم همان ايرانيانند و كشور همان بابل است و اسلام مكه است و ديگر جهان خراسان است . . . اين شعر در چ ع ج 1 ص 54 س 8 تا 13 نيز ديده مىشود . ( 5 ) . گفتند خراسان كوچكترين چيزى است كه از شما مىخواهند پس در آن ايستادگى كرديم قضاى الهى نبود كه ساكنان دجله در برابر ساكنان سيحان ايستادگى توانند روزگار به ما زخم چشم زد و محروميتهاى گوناگون براى ما آورد . ( 6 ) . به جان خودم كه خراسان بر دوش من سنگينى مىكرد تا از آن دور شدم . آيا روزگارى خواهد رسيد كه يك شب در علفزار به راحتى بگذرانم . . . .